close
تبلیغات در اینترنت
D@rknight
D@rknight
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
آخرین ارسال های انجمن
عنوان مطلب تعداد پاسخ ها تعداد بازدید ها آخرین پست دهنده
...... 0 64 nima
ﺩﻟﻢ ..ﺑـﭽـﮕﯿﻤـﻮ ﻣــﯿـﺨـﻮﺍﺩ ! 0 246 nima

آدم هـا می آینـد

زنـدگی می کننـد

می میـرنـد و می رونـد

امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو

آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه

آدمی می رود امــا نـمی میـرد!

مـی مـــانــد

و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

چنـان تـه نـشیـن می شـود

کـه تـــو می میـری

در حالـی کـه زنــده ای   !...



 




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 18
تعداد بازدید مطلب : 21
چهارشنبه 16 ارديبهشت 1394 :: 20:31

 ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ،

ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﮐﻲ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﮐﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﺟﺎ ﺑﺎﺯﻣﻲ ﮐﻨﺪ...

ﺧﺮﻳﺪﻡ ، ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ ، ﻓﻘﻂ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺖ .
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ، ﺑﻬﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﻲ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ، ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻢ !
ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻫﻢ ، ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ...
ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ... ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ، ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ، ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ !


"
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ"
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ!...
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ
ﺣﻤﻠﺶ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﺩ.


ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ!
ﺍﻣﺮﻭﺯ،
ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧداختم...

اما شاید زخم عمیقی که بر روی انگشتان پایم بر جا مانده تا سالیان سال باقی بماند...

گاهی باید جسارت آزاد شدن را داشت...

گاهی باید بگذاری دلت از همه چیزها و همه کسانی که وابستگی به بودن شان رنجت میدهد، آزاد شود... می دانی؟

"هراس از دست دادن هاست" که آدم را به مرز تحقیر شدن می رساند...

به مرز تن دادن به چیزهایی که باورشان نداری...

به مرز پذیرفتن کارهایی که دوست شان نداری...

به مرز نابود شدن...

دیده نشدن...

تنها شدن...

اما وقتی تمام قفس های دلت را بگشایی،

آنچه که سهم تو از زندگی و عشق و ... باشد می ماند،

و هر چه رفتنی ست می رود ...




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 4 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 23
تعداد بازدید مطلب : 21
پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 :: 23:5

 

 

 

 

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه

 

 

خسرو شکیبایی:


ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه...

تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، و نمیتونست بگه... دست کردم تو آکواریوم درش آوردم.

شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن.!

دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو... اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!


پ.ن:این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم...!

 




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 40
تعداد بازدید مطلب : 45
شنبه 22 فروردين 1394 :: 17:51




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 9
دوشنبه 28 خرداد 1397 :: 17:50

 

خداوند می فرمایند :
هرگاه بنده ای مرا می خواند
آن چنان به سخنان او گوش می دهم
که انگار بنده و آفریده ای جز او ندارم ...

اما شگفتا!!!
بنده ام همه را طوری می خواند
که انگار همه خدای او هستند، 
جز من.




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 17
دوشنبه 29 خرداد 1396 :: 23:28

 

انسان بزرگ نمی شود
جز به وسیله ی فكرش،

شریف نمی شود
جز به واسطه ی رفتارش،

و قابل احترام نمی گردد
جز به سبب اعمال نیكش.

تقدیم به كسانی
که شایسته ی احترامند!




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 17
شنبه 02 بهمن 1395 :: 16:48

 

تا که خفتیم همه بیدار شدند
تا که مردیم همگی یار شدند

قدر آیینه بدانید، چو هست
نه زمانی که بیافتاد و شکست




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 13
دوشنبه 27 دي 1395 :: 14:37

 

این دو تعریف را به خاطر بسپارید!

ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﯾﻌﻨﯽ:
ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!

ﮐﯿﻨﻪ ﯾﻌﻨﯽ:
ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 10
دوشنبه 27 دي 1395 :: 14:34

 

عاقبت همه ی ما زیر این خاک 
آرام
خواهیم گرفت ،

ما که دمی به همدیگر 
مجالِ آرامش ندادیم ... :(




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 27
دوشنبه 27 دي 1395 :: 14:28

 

 

نیمه شبها زمان استجابت دعایند ...

کوچه دلت را چراغانی کن
سر سجاده ات بنشین و منتظر باش
فرشته ها حتما می آیند ...

خدا از رگ گردنت به تو نزدیکتر است 
منتظر است تا آرزوهایت را تحویل بگیرد ...

مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند 
آرزو كن ،
آرزوهایی به بزرگی مستجاب كننده اش ...
.
.
.
قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّی وَحُزْنِی إِلَى اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ
گفت: من غم و اندوهم را تنها به خدا می‌گویم (و شکایت نزد او می‌برم)! 
و از خدا چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید!

سوره یوسف آیه۸۶




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 17
سه شنبه 23 آذر 1395 :: 11:58

 

تا "خدا" هست،
هیچ لحظه ای
آنقدر سخت نمی شود
که نشود تحملش کرد...!
شدنی ها را انجام می دهم...
و تمام نشدنی هایم را
به "خداوند" می سپارم...




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 26
سه شنبه 25 آبان 1395 :: 23:20

 

برای صدقه دادن توی جیبمان به دنبال کمترین مبلغ میگردیم..... 
و از خداوند بالاترین درجه ی نعمتها را میخواهیم...
چه ناچیز می بخشیم ... و چه بزرگ تمنا می کنیم.

 




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 20
سه شنبه 25 آبان 1395 :: 23:17

 

به یک جایی از زندگی که رسیدی،
می فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را می برد و از میانشان می گذرد
از بعضی آدم ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی!!




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 31
یکشنبه 03 مرداد 1395 :: 11:8

 

خدایا دلم برات تنگ شده
چرا واس حرف زدن با بنده هات
که خودشون هم نیازمندن
اینقدر مشتاقم؟!
اما واس حرف زدن با تو
که نه لازمه به اینترنت وصل شم٬
نه لازمه کارت شارژ بخرم٬
نه لازمه...؟!
خدایا من تورو که همیشه و هر لحظه
کنارمی٬ از رگ گردن بهم نزدیکتری٬
از مادر برام مهربونتری٬
و از هر کسی برام خیرخواه تری٬
رها کردم
و دست به دامن بنده هات شدم!
ولی خدای مهربون من
حرف زدن با هیچکی منو آروم نمی کنه
من تو رو میخوام
خدایا حال حرف زدن با تو رو از خودت میخوام
خدایا این حال رو به من ارزانی کن




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 20
چهارشنبه 05 خرداد 1395 :: 0:49

 

 

این بار از اقیانوسی بی کران خسته تر از همیشه با تو سخن می گویم. اینجا بی ساحل ترین جای دنیاست و من اسیر قایقی هستم که تنها امیدِ نجات است!

خدایا می شنوی؟ تو را می خوانم! سینه ام لبریز از حرف هایی ست که تنها محرمش تو هستی ...

گذشته را نگاه کن، آن منم که در ساحل سیاه آرمیده ام، غافل از هرچیز اما آسوده. آسوده و خوشحال از بی خبری، از نادانی، از جهالت. هنوز نمی دانم چرا خواستی مرا از آن ساحل نجات دهی! ساحلی که در آن همه چیز بود، همه چیز مگر نور ...

تو بودی خدایا که مهر نور را در دلم نشاندی. از دور به من نشانش دادی تا شیفته زیباییش شوم، تا پاکیش را حس کنم و شور پاک شدن بیابم. مرا یاری کردی که قایقی کوچک بسازم و برای رسیدن به خورشید روانه ی دریاها شوم. تا بجنگم با هر آنچه بین من و خورشید فاصله بود. با موج هایی که از خشم کف به لب داشتند، با طوفان هایی که بی رحمانه به ستیز می آمدند، با بادهایی که مرا، قایقم را به صخره ها می کوفتند، با گرداب هایی که مرا به کام خود فرو می کشیدند.  

خداوندا می بینی؟ اکنون من از چنگ آنها گریخته ام. اما بنگر، بادبان قایقم را بادهای وحشی دریده اند، پاروهایم را موج های غارتگر به تاراج برده اند، سکان قایقم را صخره ها در هم شکسته اند. می بینی گرداب های حریص چگونه مرا به سوی خود می کشند؟

دیگر در من توانی نیست. گویی تمام وجودم کرخت شده و حتی توان برخاستن ندارم. بی هیچ اراده ای اسیرتقدیری هستم که تو برایم رقم خواهی زد ...

خدایا از تو نمی خواهم که مرا به ساحلی برسانی که به آن پناه برم و اندکی بیاسایم. من امن ترین پناهگاه ها را دارم که تویی. خود از ساحل آمده ام، در طلب نور ، در طلب خورشید آمده ام! اگر لایق آن نیستم چرا مرا تا اینجا کشاندی؟ تا طعمه ی گرداب های حسرت شوم؟ تا در ساحل نشسته ها به ریشخندم گیرند و بگویند خورشید هم چیزی جز سیاهی نیست؟ نه، خداوندا نه! می دانم تو خود دریای رحمتی، دریایی که هیچ کس در آن سرگردان نمی شود ...

خدایا از خورشید تا تو راهی نیست! مگذار پس از آن همه جنگ، آن همه مبارزه جان فرسا شاهد غروب خورشید باشم. مگذار امواج مرا به ساحل سیاه بازگردانند و برای همیشه در حسرت جرعه ای نور بمانم. مگذار حتی برای لحظه ای بی نور، بی خورشید بمانم ...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 22
شنبه 25 ارديبهشت 1395 :: 13:17

 

♡❤
هر از گاهی
خودت را هَرَس كن ...
شاخه های اضافیت را بزن،
پای تمام شاخه بریده هایت بایست،
تمام سختی هایت ...
دردهایت ...
خاطرات بَدت را ...
باغبانی کن 

سَبُك كن فكرت را
از هرچه آزارت می دهد

ریاضیدان باش
حساب و کتاب کن
خوبی های زندگیت را جمع کن
آدمهای بدِ زندگیت را کَم کن
دورِ کسانی که تو را از خدا دور می کنند، خط بکش ...

همه چیز خوب می شود
قول ...
خوب می شود




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 20
چهارشنبه 09 دي 1394 :: 21:48

 

                                       دختر برکت خونه است.
                                 موجب رحمت و محبت میشه.
                                        قدرشون رو بدونیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 19
چهارشنبه 09 دي 1394 :: 21:44

 

  وکیل زندگی.....

 

 

 

اینم از داستان های مااا !!!!!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 29
چهارشنبه 09 دي 1394 :: 21:17

 

خدایا
چگونه سر بالا بگیرم و به درگاهت بیایم و بگویم :
الهی العفو ... که عفو و بخششت را می طلبم
اما باز هم جلوی نفسم را نمی گیرم !

چگونه شرمسارت نباشم، در حالیکه هر چه جور و جفا از من می بینی
باز هم رشته ی مهر و دوستی ات را نمی گسلی و رهایم نمی کنی؟

چگونه ادعای بندگی کنم، در حالیکه خود می دانم عبد تو نبودم و بنده ی نفس بودم؟

اما مهربان خالقم ...
تنها چیزی که می توانم بگویم این است که با همه ی شرمندگی هایم ادعا می کنم که بنده ی تو هستم
و تنها کلامی برایت بگویم که نکند عمر به سر آید و این کلام را نگفته باشم :
خدای من ، ساده بگویم ... دوستت دارم

خدایا قلبم تشنه نور و عشق توست
هر روز به افكار و آرزوهایم بیا
به رویاهایم، در خنده هایم و اشكهایم
از سر رحمتــت در فراموشی هایم پدیدار شو
به عبادتم، به كار، زندگی و مرگم بیا

خدایا ... یاریم كن تا به این مقام برسم كه احساس كنم كه كسی از من غنی تر نیست
زیرا از عشق و شادی برخوردارم
یاریم كن تا به این مقام برسم كه فقط تو را داشته باشم و لطف و عشق تو مرا لبریز كند
به این مقام برسم كه بگویم:
ای دردها و سختیــها و مشکلات، 
وقتی كه خدا شهریار قلب من است
هیچ گزندی به من نمیرسد


همه چیز میگذرد
مانند رویا می آیند و می روند
من در شادیِ بدون مرگی هستم و ترسی ندارم
زیرا كه او در قلب من ساكن است
و سایه جاودانه او بر روح من حكمــفرماست ...

و اینک دستم را بر آستانت بلند می کنم که دستگیرم باشی
تو همانی که من می خواهم . پس مرا همان کن که تو میخواهی ...




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 25
شنبه 14 آذر 1394 :: 19:35

 

ای فرزند آدم
اخلاق خود را با مردم نیک گردان تا تو را دوست بدارم و محبوب دلهای صالحین گردانم و از گناهت درگذرم.

ای فرزند آدم
دست خویش را بر سر قرار داده (و انصاف بده)
پس آنچه برای خود می پسندی برای دیگران نیز دوست بدار.

ای فرزند آدم
بر آنچه از دنیا از دستت رفته است غمگین مباش ،
و به آنچه از دنیا نصیبت گشته است شادمان مباش
زیرا امروز از آن توست و فردا برای دیگری است.

ای فرزند آدم
آخرت را طلب کن و دنیا را رها کن که ذره ای از آخرت برای تو بهتر است از تمامی دنیا ،
و آگاه باش که آخرت نیز تو را می طلبد.

ای فرزند آدم
آماده مرگ شو قبل از آنکه به سراغت آید.
اگر می خواستم دنیا را برای فردی از بندگانم باقی بگذارم آنرا برای پیامبران می گذاشتم
تا بندگان را به فرمانبرداری از من فرا خوانند.

ای فرزند آدم
چه بسیار توانگری که مرگ او را تنگدست نمود!
و چه بسیار شادمانی که با مردن ، گریان شد!
و چه بسیار بنده ای که دنیا را برای او گستراندم و او سرکشی نمود و فرمان مرا وانهاد تا مرگ به سراغ او آمد و روانه دوزخ شد!
و چه بسیار بنده ای که دنیا را بر او تنگ گرفتم و او بردباری پیشه نمود تا از دنیا رفت و روانه بهشت گردید!




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 33
شنبه 14 آذر 1394 :: 19:31

این بار از اقیانوسی بی کران خسته تر از همیشه با تو سخن می گویم. اینجا بی ساحل ترین جای دنیاست و من اسیر قایقی هستم که تنها امیدِ نجات است!

خدایا می شنوی؟ تو را می خوانم! سینه ام لبریز از حرف هایی ست که تنها محرمش تو هستی ...

گذشته را نگاه کن، آن منم که در ساحل سیاه آرمیده ام، غافل از هرچیز اما آسوده. آسوده و خوشحال از بی خبری، از نادانی، از جهالت. هنوز نمی دانم چرا خواستی مرا از آن ساحل نجات دهی! ساحلی که در آن همه چیز بود، همه چیز مگر نور ...

تو بودی خدایا که مهر نور را در دلم نشاندی. از دور به من نشانش دادی تا شیفته زیباییش شوم، تا پاکیش را حس کنم و شور پاک شدن بیابم. مرا یاری کردی که قایقی کوچک بسازم و برای رسیدن به خورشید روانه ی دریاها شوم. تا بجنگم با هر آنچه بین من و خورشید فاصله بود. با موج هایی که از خشم کف به لب داشتند، با طوفان هایی که بی رحمانه به ستیز می آمدند، با بادهایی که مرا، قایقم را به صخره ها می کوفتند، با گرداب هایی که مرا به کام خود فرو می کشیدند.  

خداوندا می بینی؟ اکنون من از چنگ آنها گریخته ام. اما بنگر، بادبان قایقم را بادهای وحشی دریده اند، پاروهایم را موج های غارتگر به تاراج برده اند، سکان قایقم را صخره ها در هم شکسته اند. می بینی گرداب های حریص چگونه مرا به سوی خود می کشند؟

دیگر در من توانی نیست. گویی تمام وجودم کرخت شده و حتی توان برخاستن ندارم. بی هیچ اراده ای اسیر تقدیری هستم که تو برایم رقم خواهی زد ...

خدایا از تو نمی خواهم که مرا به ساحلی برسانی که به آن پناه برم و اندکی بیاسایم. من امن ترین پناهگاه ها را دارم که تویی. خود از ساحل آمده ام، در طلب نور ، در طلب خورشید آمده ام! اگر لایق آن نیستم چرا مرا تا اینجا کشاندی؟ تا طعمه ی گرداب های حسرت شوم؟ تا در ساحل نشسته ها به ریشخندم گیرند و بگویند خورشید هم چیزی جز سیاهی نیست؟ نه، خداوندا نه! می دانم تو خود دریای رحمتی، دریایی که هیچ کس در آن سرگردان نمی شود ...

خدایا از خورشید تا تو راهی نیست! مگذار پس از آن همه جنگ، آن همه مبارزه جان فرسا شاهد غروب خورشید باشم. مگذار امواج مرا به ساحل سیاه بازگردانند و برای همیشه در حسرت جرعه ای نور بمانم. مگذار حتی برای لحظه ای بی نور، بی خورشید بمانم ...




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 31
شنبه 14 آذر 1394 :: 19:27

 

.....................................................................................................................................

 

ﺍﺯ ﻫﺮ کسی،
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ..‌.!!
ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ ﺗﻮﻗﻊ ﻣﺎﭺ ﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﺑﻐﻞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ‌‌‌‌‌...
ﺍﻻﻍ ﮐﺎﺭﺵ ﺟﻔﺘﮏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ...
ﺳﮓ ﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻣﯽ ﺗﮑﺎﻥ
ﻣﯽ ﺩﻫﺪ..‌.
ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﮑﻠﯿﻔﺶ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ...!
ﺣﺎﻻ تو هی ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣﭻ ﺑﮑﻦ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﺯﻩ ﻋﺴﻞ،
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﻫﻦ ﺁﺩﻡ ﻧﺎﻧﺠﯿﺐ...!!
ﺗﻮﻗﻌﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻢ ﮐﻨﯽ،
ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ...
ﺭﺍﺣﺘﺘﺮ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ.‌

...........................................................................




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 19
دوشنبه 02 آذر 1394 :: 11:23

    بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ                         گرکافرو گبر و بت پرستی بازآ

    این درگه ما درگه نومیدی نیست                  صدبار اگر توبه شکستی بازآ

 

 

 

         




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 20
جمعه 01 آبان 1394 :: 14:19




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 30
یکشنبه 12 مهر 1394 :: 19:7

 

قابل توجه بعضیا که فراموش کردند روزی باید بمیرند
بعضی از دختران هرچه قدر میتوانند بدحجابی بکنند
لباس تنگ و بدن نما بپوشند
و به قبول خودشان اگه تیپ نزنیم افته کلاس داره برامون
اون آقا پسرایی که میگن
یه جوون باید در دانشگاه دوست دختر داشته باشه
و به قبول خودشان ما جوونیم فعلا بیخیال محرم و نامحرم
اون عروس خانمی که کراهت داره یه تکه پارچه روی صورتش بندازه
که نکنه آرایش یک میلیون تومانیش خراب بشه
اون خانم هایی که با آرایش و لباس تنگ
عکس هایشان را در شبکه های اجتماعی به نمایش میگذارند
و میگویند بزار خوش باشیم دنیا دو روزه
همه ی اینها بدانند که این خوبی ها یه روزی تموم میشن
اینها باید بدانند که یک روزی روی سنگ غسلخانه آنها را غسل میت میدهند
پس از یاد نبریم که یک روزی ما را در قبر خواهند گذاشت
و دیگر هیچ راه بازگشتی برای توبه وجود ندارد
این قبر ها از من و شما پر میشوند یادت نره
اگه یادت رفت بدان همیشه یکی خیلی بیادته خیلی
جناب عزرائیل را میگویم




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 17
یکشنبه 12 مهر 1394 :: 18:58

دروود بر همگی دوستان و همراهان وبلاگ...

ی مدت نبودم....نتونستم بااشم...بی خیال مهم اینه االاان هستم.... لبخند

راستش یه ایده دارم...دوس دارم کم کم این وبلاگو رنگ مذهبی بدم....ببخشین اشتباه شد...رنگ خدایی...

هر کی نظری داشت بهم بگه....و هر کی تونست کمکم کنه در خدمتم....

واسه شروع دو تا کلیپ فوق العاده از یکی از قاری های مشهور گذاشتم به اسم"لیس الغریب" به نظر خودم معرکست....

حجمش نسبتا زیاده ولی خب ارزششو داره...زیر نویس فارسیه....

زندگیتون پر از شادابی و انرزی و لحظاتتون همراه خدا...

التماس دعا

 

 

 

 

اجرای اول    :                                            

 

اجرای  دوم:                                                            

 

 




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 30
سه شنبه 17 شهريور 1394 :: 17:9

                        

 

 

                                

                                     

 

 

 

 




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 1 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 6
تعداد بازدید مطلب : 42
چهارشنبه 07 مرداد 1394 :: 19:34

 

تکرار هیچ چیز جز نماز در این دنیا قشنگ نیست.
♡❤
هـرگـز نـمـازت را تـرک مـکـن
مـیـلیـون هـا نـفـر زیـر خـاک ،
بـزرگ تـریـن آرزویـشـان بـازگـشت بـه دنـیـاست
تـا سجـده کـنـنـد ... ولـو یـک سـجـده !
.




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 104
چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 :: 19:7

 

قضیه ی حِمــار ♥•٠·˙

قضیه ی حِمــار ♥•٠·˙

 

در هندسه ابتدایی قضیه ای هست معروف به "قضیه حِمار" ...
و آن این است که در هر مثلث، مجموع طول دو خط بیش از یک خط است

و هرگونه که مثلث را ترسیم کنند این اصل پابرجاست

و علت اینکه آن را حِمار نامیدند این است که:

گفته اند اگر علفی در نقطه ای باشد و حِماری در نقطه ای دور از آن، هیچ حماری،

برای رسیدن به نقطه ی علف، دو خط را طی نخواهد کرد... بلکه در یک خط مستقیم،

به نقطه مطلوب می رود؛

اما شگفت است که بسیاری از ما آدمیان مطلوبی را در نقطه ای می بینیم و

به جای رفتن در خط مستقیم به آن سوی آن، به راه های کج و معوج می رویم و

در نمی یابیم که هر حرکتی غیر از راستی و صراط مستقیم، دور زدن و دور شدن است.
دروغ راه را طولانی می کند،
ریا ما را عقب می اندازد،
بی انصافی ما را به دره می افکند و...




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 1 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 21
تعداد بازدید مطلب : 39
چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 :: 13:13

 

زود قضاوت نکن...

 

دختر کوچولوی ملوسی دو تا سیب در دو دست داشت...
در این موقع مادرش وارد اتاق شد... چشمش به دو دست او افتاد...گفت:
"
یکی از سیباتو به من میدی؟" دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت
و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب... اندکی اندیشید...
سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب...

 لبخند روی لبان مادرش خشک شد...


سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. ..
امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت
و گفت: "بیا مامان این سیب شیرین‌تره!" مادر خشکش زد!
چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه ای بود.!...

"هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید،
قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید
طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد"...




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 8 نفر مجموع امتیاز : 21
تعداد بازدید مطلب : 74
دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 :: 23:17
( کل صفحات : 6 )��� صفحه شماره 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد ���

آمار سایت
  • کل مطالب ارسالی : 175
  • کل نظرات ارسالی : 440
  • تعداد کل کاربران : 8
  • بازدید امروز : 47
  • بازدید دیروز : 18
  • بازدید هفته : 102
  • بازدید این ماه : 304
  • بازدید سال : 304
  • بازدید کل : 34,669
امکانات جانبی

دانلود آهنگ