close
تبلیغات در اینترنت
داستان واقعی وجالب
D@rknight
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
آخرین ارسال های انجمن
عنوان مطلب تعداد پاسخ ها تعداد بازدید ها آخرین پست دهنده
...... 0 62 nima
ﺩﻟﻢ ..ﺑـﭽـﮕﯿﻤـﻮ ﻣــﯿـﺨـﻮﺍﺩ ! 0 244 nima

 


روزی پسری خوش چهره در حال چت کردن با یک دختر بود..

پس از گذشت 2ماه پسر علاقه ی بسیاری نسبت به او پیدا کرد..

اما دختر به او گفت که میخواهم رازی را به تو بگویم..

پسر گفت گوش میکنم.

دختر: پیتر من میخواستم همان اول این مساله را با تو در میان بگذارم.. اما نمیدانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آنطور که باید خوش قیافه نبودم.. بابت این 2 ماه واقعا از تو عذر میخواهم..

پیتر گفت: مشکلی نیست.

یعنی تو الان ناراحت نیستی؟

ناراحت از این نیستم که دختری که تمام اخلاقیاتش با من میخواند فلج است..

از این ناراحتم که چرا همان اول با من روراست نبود.. اما مشکلی نیست من باز هم تو را میخواهم..

دخترک با تعجب گفت : یعنی تو باز هم میخواهی با من ازدواج کنی؟

پیتر در کمال آرامش و با لبخندی که پشت تلفن داشت گفت آره عشق من.

مطمئنی پیتر؟

آره و همین امروز هم میخواهم تو را ببینم..

دختر با خوشحالی قبول کرد و همان روز پیتر با ماشین قدیمی اش و با یک شاخه گل به محل قرار رفت..

اما هر چه گذشت دختر نیامد..

پس از ساعاتی موبایل پیتر زنگ خورد.

سلام

سلام پس کجایی؟

دارم می آیم.. پیتر از تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی؟

اگر مطمئن نبودم که به اینجا نمی آمدم عشق من.

آخه پیتر..

آخه ندارد زود بیا من منتظر هستم.

پایان تماس.

پس از گذشته 2 دقیقه یک ماشین مدل بالا که آخرین دستاورد شرکت بنز بود کنار پیتر ایستاد..

شیشه را پایین کشید و با اشک به آن پسر نگاه میکرد....

پیتر که مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه میکرد.

دختر با لبخندی پر از اشک گفت سوار شو زندگی من..

پیتر که هنوز باورش نشده بود گفت مگر فلج نبودی؟ مگر فقیر و بد قیافه نبودی؟ پس ...

دختر گفت هیس فقط سوار شو..

پیتر سوار شد و رو به دختر گفت من همین الان توضیح میخواهم

آری آن دختر کسی نبود جز آنجلینا بنت دهمین زن ثروتمند دنیا که بعد از این جریان در مطبوعات گفت : هیچوقت نمیتوانستم شوهری انتخاب کنم که من را به خاطر خودم بخواهد.. زیرا همه از وضعیت مالی من خبر داشتند و نمیتوانستم ریسک کنم..

به همین خاطر تصمیم گرفتم که با یک ایمیل گمنام وارد دنیای چت بشوم..

3 سال طول کشید تا من پیتر را پیدا کردم..

در این مدت طولانی به هر کس که میگفتم فلج هستم با ترحم بسیار من را رد میکرد..

اما من تسلیم نشدم.. و با خود میگفتم اگر میخواهم کسی را پیدا کنم باید خودم را یک فلج معرفی کنم.. میدانم واقعا سخت است که یک پسر با یک دختر فلج ازدواج کند.. اما پیتر یک پسر نبود...

او یک فرشته بود..

او من را به خاطر خودم میخواست نه به خاطر پولم.. با آنکه به دروغ به او گفتم فلج هستم اما باز هم من را میخواست..

آنها هم اکنون ازدواج کردند و فرزندی به نام جیمز دارند...




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 31
جمعه 25 مهر 1393 :: 18:38


آمار سایت
  • کل مطالب ارسالی : 177
  • کل نظرات ارسالی : 440
  • تعداد کل کاربران : 8
  • بازدید امروز : 7
  • بازدید دیروز : 8
  • بازدید هفته : 23
  • بازدید این ماه : 215
  • بازدید سال : 1,399
  • بازدید کل : 33,691
امکانات جانبی

دانلود آهنگ
به سایت ما خوش آمدید
کلیه حقوق این وبلاگ برای D@rknight محفوظ است